آخرين قصه!
سلام
خيلي دير شد.اصلا فکرشو هم نميکردم،بين دو تا نوشتم اينقدر فاصله بيفته.وقتي به تاريخ آخرين نوشته نگاه ميکنم باورم نميشه که اين همه زمان گذشته و يا اينهمه روز از عمر.به هر حال خوب و بد اين هم گذشت.و من باز برگشتم ولي اينبار کاملا متفاوت،کاملا متحول.اينبار برگشتم تا باهاتون مثل هميشه گپ بزنم،البته اين يکي با قبلي ها خيلي متفاوته.خودتون متوجه مي شيد.ميدونيد خيلي جالبه من دارم الان با شمايي حرف ميزنم كه نه ديدمتون ونه شنيدمتون،ولي يه چيزي ،حسي ويا بيشتر از اينها داره بهم ميگه براتون دلتنگم.ولي اين دلتنگي بوي اندوه نميده.چون من چيزايي رو بدست آوردم كه حتما جاي ديگه نميشد پيداشون كرد،ولي ازين به بعد خيلي جاها ميشه ازشون استفاده كرد.هميشه وقتي دوستي از پيشم ميرفت،اونقدر براش دلتنگ ميشدم كه روزهاي خوش با هم بودن رو به پاي دلتنگيم تباه ميكردم ولي بعدها ياد گرفتم كه دلتنگي هم مي تونه بوي اندوه به خودش نگيره اگر باور كنم روزهاي بهتر از آنچه كه گذشت نيز در انتظارم هست.بگذريم ميخوام براتون يه قصه بگم كه بي ربط با اين چيزايي كه گفتم نيست.واما قصه:
يكي بود ،يكي نبود ،غير از خدا هيچ كس نبود. يه وروجك بود،تنهاي تنها.تازه از سرزمين وروجكا اومده بود پيش آدما.آدماي رنگارنگ.يه روز تصميم گرفت كه دوستاي جديدي پيدا كنه ولي نميدونست چه جوري.تا به روز يه مامولك بهش گفت بيا با هم به يه آبادي به نام وبلاگ محله بريم.اونم قبول كرد.دوتايي راه افتادند و رفتند تا رسيدن به وبلاگ محله.وروجك كه تا به حال يه همچين چيزي نديده بود كلي تعجب كرد ،ولي كم كم با محيط اونجا خو گرفت و تصميم گرفت يه خونه براي خودش تو اون آبادي درست كنه .چون ديد آدماي اين آبادي يه جورايي شبيه آدم بزرگايي كه تو اين دنيا ديده بود نبودند.درستتر باصفاتر ساده تر.ولي هر چي گشت هيچ جايي پيدا نكرد.تا عاقبت يه روز كه نا اميد ميخواست برگرده.چشمش به يه خونه متروك افتاد .رفت تا يه نگاهي بهش بندازه.ولي ديد خونه اونقدر خرابه كه نميشه درستش كنه و بايد خراب بشه.ولي يك هو متوجه شد بالاي خونه يه زير شيرووني هست.كه خيلي هم خراب نيست.رفت و اونجا رو براي خودش درست كرد و همونجا موندگار شد.يه چند وقتي كه گذشت،مردم آبادي ديدند شبا از زير شيرووني اون خونه متروك يه نوري بيرون مياد.كنجكاو شدند.رفتند تا ببينند كي اومده.چي شده.كم كم فهميدند قضيه از چه قراره.وروجك هم خيلي زود با اونا اخت شد.اون ميرفت پيش مردم باصفاي آبادي.مردم ميومدن پيش وروجك.خلاصه جونم واستون بگه روزگار خوبي و خوشي بود ومدتها به همين حال و هوا گذشت.تا يه هو از وروجك خبري نشد.مردم آبادي ميديدن شبا چراغ زير شيرووني خاموشه و از وروجك خبري نيست.صبحا هم ازش خبري نبود. مردم آبادي نيدونستند اوضاع از چه قراره.مدتها گذشت و از وروجك خبري نشد.و مردم آبادي نفهميدند كه اون براي چي اومد وبراي چي رفت.اونا هيچ وقت نفهميدند وروجك براي اينكه بتونه ميون ادم بزرگا زندگي كنه مجبور شد ديگه وروجك نباشه،ولي از اونجايي كه همه اونو اونطوري قبول كرده بودن،نمي خواست تصور آدما رو نسبت به خودش عوض كنه.دوست داشت تو فكر مردم آبادي همون وروجك بمونه.به همين خاطر بي سر و صدا رفت.رفت تا قاطي آدم بزرگا بشه و بتونه تو اين دنيا زندگي كنه.چون ديد نميشه كوچيك بود و بين اين همه آدم بزرگ زندگي كرد.ولي اينو ميدونست يه وروجك اگه قاطي آدم بزرگا بشه و بزرگ هم كه بشه باز هم يه وروجكه منتها از نوع ديگه اي.وروجك رفت و بزرگ شد و مثل بقيه آدما شد ولي هيچ وقت خاطرات وبلاگ محله و آدماي خوبشو فراموش نكرد.
بالا رفتيم ماست بود قصه ما راست بود.پايين اومديم زمين بود قصه ما همين بود.
قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد.
اميدوارم خوشتون اومده باشه.گفتم كه اين دفعه با بقيه دفعات فرق ميكنه.
راستش هر چي فكر كردم ديدم نميتونم راحت باهاتون خداحافظي كنم،پس بهتر ديدم اينطوري خداحافظي كنم.
در آخر اين خبر رو هم بهتون بدم به زودي با يه وبلاگ جديد در blogspot پيشتون برميگردم.
پس به اميد ديداري باز.
رفتن سخت است
ولی اگر باور کنی
روز باز گشت
کسی
انتظارت را ميکشد
راه
روي نقشه
مقياسش
صفر ميشود.
بدرود.بدرود.بدورد.
.شعر يك دوست.
ايندفعه ميخوام دو شعر از يك دوست بسيار عزيز براتون بنويسم،اميدوارم بپسنديد.
سكوت
اين مهر پايدار حقيقت
در آرزوي سكوتي نامتناهي
در آرزوي ناديده شدني هميشگي
آهسته آهسته
سكوت اختيار كن
كه در آن:
خود را مي يابي
او را مي يابي
خدا را مي يابي.
پس كمك كن
تا اين بلور زيباي سكوت
تبديل به الماس برنده اشك شود
واز فريب سخن
در امان.
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
...
تا به حال دقت كرده ايد؟!!
در باغ
هميشه يك درخت
زودتر از ديگران
نويد پاييز را ميآورد.
ميداني چرا؟
چون او در آن سال
از همه بيشتر غم داشته است
از همه بيشتر تحمل كرده است
و امسال
من همان درختم
ولي
در باغچه خودمان.
پاييز۸۱(نوشته ب.ت)
حضور !
پيرو صحبت هاي دفعه قبل،براي اينکه ارادت خودم را به تمام قالب هاي شعري ثابت کنم و نيز پرده ابهام را از مقابل بعضي از افراد که معتقد هستند (( آنانکه در مسير شعر نو قرار دارند بويي از شعر کلاسيک نبرده اند)) کنار بزنم،لذا اينبار با اجازه دوستان پيشکسوت در اين عرصه يک غزل تقديم حضورتان ميکنم و همچون گذشته چشم به نظرات سازنده شما دوستان دارم.
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
من از تو و رفتارت سر در ، نياوردم
از حس گرفتـارت سر در ، نياوردم
تنهايي من خوش بود،با زور مرا بردي
از اينهمه اسرارت سر در ، نياوردم
آن روز که برگشتي،چرخيد زمن رويت
از سردي ديدارت سر در ، نياوردم
با طعنه زدي حرفي،حرفي که ناخوش بود
از شــيوهء گـــفتارت سر در ، نياوردم
بوسيدن لبهايت خون در جگر من کرد
از خشم و انکارت سر در ، نياوردم
شک بود همه روزت از کار من واين دل
از خامي پندارت سر در ، نياوردم
شبها مرا کشتي،هر صبح پيم گشتي
از خواب و بيدارت سر در ، نياوردم
گفتم که ظلم تو تکرار مکرر هاست
از شادي تکرارت سر در ، نياوردم
يکروز به من گفتي من با تو چه بد کردم
از شــرم پـديـدارت سر در ، نياوردم
باعشق تلافي کن هر چند که اينک هم
از عشــق به اجبارت سر در ، نياوردم
شعر نو يا كلاسيك؟مسئله اينست!
امروز پيش چندتا از دوستان هنرمند گرافيست بودم.صحبت از شعر شد.يكي از بچه ها بي مقدمه گفت:حرف شعر رو نزنيد كه من حالم از هر چي شعر نو بهم ميخوره.(انگار نه انگار من اونجام)!!!يكي ديگه از دوستان گفت:راس ميگي، ولي از شعر كلاسيك كه بهتره.(بازم انگار نه انگار كه من اونجام)!!!بين اين دو دوست بحث شد. من و دو تا ديگه از دوستان هم سكوت كرديم.تا صحبت به درازا نكشه.فقط يكي از بچه ها پرسيد تو كه بيشتر با اين جريان درگيري نظرت چيه؟ومن هم يه چيزايي گفتم كه در زير ميخونيد،والبته سعي نكردم كسي را متقايد كنم.فقط نظر خواسته شده رو جواب دادم.چون معتقدم در مقوله هنر هر كسي خودش بايد به يك باور درست برسه.و امابعد ....
نميدونم چرا امروز تو جامعه ما،بخصوص جامعه ادبي ما اينقدر نسبت به نوع شعر حساسيت نشون داده ميشه.اين حساسيت گاهي به نزاع و كشمكش هم كشيده ميشه.وجالب تر از همه اينكه،اين جريان در بين بعضي از اساتيد بيشتر به چشم ميخوره.به نظر من كه واقعا جاي تاسف هست.
البته من منكر اين مسئله نيز نيستم كه امروزه،بعضي ها هر جور هجو و گزاف را به اسم شعر به خورد مردم ميدن.ولي اين اصلا ربطي به نوع و قالب شعر نداره.به نظر من مهم اينه كه شعر محتوا داشته باشه و نيز حرف و احساسي براي بيان كردن و باعث يك جور برانگيختن در مخاطب بشه.ونكته مهم ديگه اينكه متعلق به زمان خودش باشه.حالا اينكه در كدام قالب و نوع سروده شده،اصلا مهم نيست.هستند دوستاني كه در قالب هاي شعر كلاسيك مثل غزل و قصيده و مثنوي دغدغه هاي امروز رابه گونه اي بيان ميكنند،كه شايد در قالبهاي نو،نشه به اين شيوايي مطرح كرد و همينطور دوستاني كه در قالبهاي شعر نو ،در چند قطع كوتاه،آنچنان زيبا سخن مي گويند، كه شايد در چند ده بيت نشه اون حس و مفهوم رو به مخاطب منتقل كرد.به همين جا بسنده كينم،چون در اين مقوله حرف بسيار زياده.ولي عقيده من اينه كه خوبه دوستداران شعر و ادب بيشتر از اينكه به دنبال نوع و قالبي خاص در شعر،بخصوص شعر امروز باشند.در پي يافتن شعر خوب باشند. كه با شرايط امروز بسيار با ارزشتر خواهد بود.چه خوبه كه در درياي شعر و ادب متعهدانه خودمونو شناور كنيم تا فارغ از همه هياهو ها و كشمكشها ازين منبع احساس بهره مند بشيم.
در پناه يزدان باشيد.
گذرگاه
من بدون پا كنار پنجره نشسته ام
و رد پاي تو بسان پاي من
در آن گذر گهي كه آذرخش
تمام هستيم ربود
و تو بدون من به بيكرانه ها شدي.
و بعد از اين پشت شيشه ها
بخار غم
بينواترين سرود عالم است
كه بر تن صميمي بلور
رقص پاره پاره ناز ميكند.
من شكسته ام به بغض خويش
و ناي تو شكايتم به بيكرانه هاست
ـــ كه حادثه بهانه اي براي كودكان خنده است ـــ
و كودكان كوچه ها
به نغمه اي به راه خويش ميروند
كه اي زنده هاي تشنه از شرنگ:
نوش باد اينهمه دوگانگي
مانده در حصار بي هواي خانه هايتان
كشتهء ترانه هاي زندگي.
كودكان ميروند و من
باز هم
كنار پنجره نشسته ام
بدون پا
بدون تو
به ياد تو.
ديماه هفتادوهشت
يك تصميم وروجكي!
تصميم گرفتم دوباره بنويسم.ميدونيدچرا؟براي اينكه هيچكس حرفمو براي رفتن جدي نگرفت.اين برام خيلي جالب بود.فكر ميكردم الان بعضيها ميگن :(خب ميري كه برو.ميخواي ننويسي خب ننويس.مگه ما گفته بوديم بيا كه حالا بگيم نرو). و بعضيها كه محبت ازشون همينطور ميريزه ميگن:(نه با با نريا.بنويس.ما دوست داريم نوشته ها تو بخونيم).
ولي ديدم نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خير.همه اومدن و جوري نظر دادن كه انگار نه انگار ما ميخوايم بريم.به همين خاطر گفتم وروجك:حالا كه اينا حرفتو جدي نمي گيرن تو هم حرف خودتو جدي نگير!!!هان بد ميگم؟ ما اينيم ديگه.
خلاصه اينطوري شد كه تصميم گرفتم بازم بنويسم.تقصير خودتونه اگه نظر داده بوديد الان از دستم راحت شده بوديد.ولي حالا همينه كه هست.ميخواي بخواه نميخوايم بخواه!!!
خب ديگه فعلابرم يه چيزي پيدا كنم بيارم بنويسم.
پس تا بعد ..............
بهاريه
سلام
اومدم تا به قولي که داده بودم،عمل کنم و يه بهاريه بنويسم.باور کنيد از روزي که از مسافرت برگشتم دارم فکر ميکنم،ولي نميدونم چي بنويسم.هميشه تو اين فصل اينطوري ميشم.مخم درست کار نميکنه.نميدونم،احتمالا مال آب وهواست.از بچگي اونقدر از بهار و تابستون خوشم ميومده که ديگه بقيه کارا از دستم در ميره و مبهوت طراوت بهار و رنگاي تابستون ميشم.گرچه تو اين شهر بهار ديگه رنگ وبويي نداره،ولي هنوز هم ميشه،يه چيزايي رو حس کرد.
خوب،راستش امروز اومدم تا يه تشکر جانانه از شما دوستان وبلاگيم بکنم.به نظرم اين بهترين نوشته براي يک بهاريه ميتونه باشه.سپاس از دوستان.اميدوارم ازم قبول کنيد.
اول از دوستم حسين (مارمولك) شروع ميکنم.کسي که برام اين وبلاگو ساخت و پنجره اين زير شيرووني رو برام باز کرد تا با همه شما عزيزان آشنا بشم.دوست خوش ذوقي كه مطالبش مثل خودش كم نظيره.
دوست مهربان سارا (باراني بايد تا كه رنگين كماني بر آيد).از همون روزاي اول با تشويق ها و نظرات اميد بخشش، باعث تلاش و تفكر بيشتر من شد و اميد تازه اي به من داد.
دوست خوب رزا (چشم من به هر سو رو ميكند فرداست).با سر زدن هاي هميشگي و پيامهاي محبت آميزش باعث ادامه كار من شد.
رفيق قديمي نادر (خواب نما).از مردان نيك روزگار.كه بالاخره به جمع ما پيوست تا بقيه هم از نوشته هاي پر معنيش استفاده كنن.
رفيق قديمي ماني (چنته).يك دوست باحال كه،او و نوشته هايش را هرگز نمي توان شناخت.
دوست كم پيدا محسن (وبلاگ يكنفره).براي ديدن و شنيدنش،مثل خواندن مطالبش خيلي بايد انتظار كشيد.
دوستان كانون جوناتان(پرنده دريا) و آفتابگردون.در روزهاي بياد ماندني كانون ادبي دانشگاه هميشه در يادم ثبت شدند.
دو دوست از راه دور شادي و نيلوفر.نشون دادند فاصله معنايي نداره.
ديگر دوستان با محبت و با معرفت محي (آدمي چاره ساز است) ، آذين(خانه دوست كجاست؟) ، هادي ، مصي ، ليلا ، مهدي(دانشجوي دهاتي). كه زير شيرووني با حضور دايم اين عزيزان نوري پيدا كرد.
و دوستان تازه آشناي صميمي بابك(كسوف) ، محسن (كرگدن) ، مهشيد ،آشنا ، محسن (از دهنم در رفت) ،فروغ (خرمگس خاتون ) ،گنجشك. كه بسيار خوشحالم كه حضورشان را در زير شيرووني احساس كردم.
و... بسياري از دوستان (حجم سبز ، آيدا ، پاريزي ، شب هزار ودوم ،چيكه ،مازيار ،آسوده و وووووووووو) كه گهگاه،يا يك بار براي هميشه به اينورا سري زدند.
و ديگر دوستاني كه خودشان وبلاگ ندارند ولي حضور دارند.
نميدونم كه بازم ميتونم براتون بنويسم يا نه.اگه بازم نوشتم كه باعث افتخارم خواهد بود،شايد هم با يه اسم و رسم جديد تو وبلاگ حاضر بشم.شايد هم ديگه ...ولي مطمئن باشيد به سراغ همتون ميام و از مطالب زيباتون بيشترين استفاده را ميكنم.
از همتون براي همه چيز تو اين مدت سپاسگزارم.
سال بسيار خوب،خوش
با رسيدن به آنچه آرزو داريد
را برايتان آرزومندم.
ارادتمند بهروز (وروجكِ زير شيرواني).
سال نو مبارک
آخرين مطلب سال !!!
ميخوام اين آخرين مطلب سال رو هم بنويسم و برم دنبال كارم.نمي دونم شايد ديگه سال جديد برنگردم.آخه اين خصلت وروجكاس،زياد نميتونن يه جابند شن.ولي اين وروجك،راستش دلبسته شده.ولي نميدونه چيكار كنه.به خصلت وروجكيش جواب بده يا به دلبستگيهاش.ولي لااقل براي نوشتن يه بهاريه تو سال جديد حتما برميگردم.باقيشم حالا تا چي پيش بياد.
اميدوارم سال بسيار خوب و خوش ــ به ترتيب اهميت ــ همراه با سلامتي ، سعادت ، سروت!!! ،سميميت!!! ، سخاوت ، سبكباري و سداقت!!! (چه اشكالي داره اينطوري نوشتم ؟مگه همشو يه جور تلفظ نمي كنيم ؟ نفس قضيه اهميت داره .مگه نه؟)داشته باشيد و در سال جديد،در كنار اونايي كه دوستشون داريد به بيشتر آرزوهايي كه سر سفره هفت سين از خداوند بزرگ و بي نياز مي كنيد برسيد.اميدوارم لحظات تحويل سال نو رو پاي اين سفره مقدس از دست نديد،و ايمان داشته باشيد اون چه تو اين لحظات از او ميخوايد اگر به صلاح باشه،در طول سال حتي يك روز مونده به پايانش بهش خواهيد رسيد.من كه خودم ايمان دارم.در آخر خواهش ميكنم اين وروجك رو هم تو اون لحظات از دعاتون بي نصيب نگذاريد.ممنونم.
و اما :
در آستانه نو شدن
خدا برای من تنها موهبتی است
که وقتی خود را فراموش ميکنم
او را به ياد می آورم.
من آغاز زيستن را
از هيچ هستن را
و دوباره بودن را
تنها خدايی ميدانم
که درکش برای من و يا براي ...
اميد است و اميد است و
اميد.
به اميد ديدار و گفتار در سال نو.
در پناه لطفش سلامت و موفق و پاينده باشيد.
خانه تکانی يا ... !
ــ نردبونو بيار تو.هی هي هی مواظب باش به ديوار نزنی.اين ديوارا تازه رنگ شدن.(مثل دل مامان جون،بعده اين همه سال.آخ که من قربون دلش برم.چقدر تو اين ۸۰ بهار زندگيش دلشو رنگ زده تا كسي غصه هاشو نبينه).پسر حواست كجاست.زدي به ديوار.فداي سرت چيزي نشد.بيار بذار اينجا بابات بره لامپاي سوخته رو عوض كنه.(چشم.ولي دلاي سوخته رو كي عوض ميكنه).چيزي گفتي؟خب.قربونت برم، برو پنجره هاي اطاقتو بيار پايين الان زينب خانوم مياد تميزشون ميكنه.گناه داره خسته ميشه هم بياره پايين هم تميزشون كنه.(عجب دلي كوچيكي داري،مراقب همه هستي).پس چرا ماتت برده.برو ديگه.راستي اول پرده اطاق كوچيكه رو بده من بشورم( آي كاشكي ميتونستم بي پرده حرفامو بزنم).آوردي؟.دستت درد نكنه.برو به كار بعدي برس.(كاش ميشد پنجره دلايي كه گرد و غبار دلتنگي و غم روشون نشته رو خودم مياوردم پايين و براشون تميز ميكردم).پسرم يه خورده فرزتر باش.(حيف.حيف كه اون دلاي فرز و شاداب بيشترش شكسته شده).آفرين.بذارشون همينجا.برو يه پودر،يه شيشه پاك كن از انباري بيار.(كاش ميشد با اين چيزا دلامونو هم پاك كنيم).قربون دستت بده من.بقيه كارا رو ميكنم.برو به كارت برس يه وقت عقب نموني.(قربون اون دل مهربونت برم،كه تو اين اوضاع قاراش ميش هم اينقدر هوامو داري).
ــ نه كاري ندارم،امروز تمام وقت در خدمت شمام.
ــ چه عالي.پس برو اون قاب عكسارو از رو ديوار اتاق بيار پايين.من خودم تميزشون ميكنم.(با اجازه.ازهمه تون معذرت ميخوام كه خلوتتونو بهم ميزنم).( اول قاب عكس شما بابا جون.خيلي ارادتمندم.از بس دلت آسموني بود.رو زمين تاب نياوردي.فكر ما دلبسته هاتم نكردي.ديگه كم كم تو اين سالا همه داريم عادت ميكنيم بهار و بدون شما شروع كينم).(نوبتي هم باشه نوبت شماس عزيز جون.هنوزم اين روزا كه ميشه ياد اون وقتا ميافتم كه هر روز به بابا و عمو زنگ ميزدي كي جرات داشت حرفتو پشت گوش بندازه. تاكيد ميكردي برات اسكناس نو بيارن.تا بعد سال تحويل به هر كدوم از ما نوه ها به ترتيب قد يه چند تايي از اونا از لاي قرآن عيدي بدي).(آقا بزرگ شما رو كه اصلا نديدم .بابا هم كه هيچي نميگه راجع به شما.از اول فقط بهم گفته خيلي مرد بود.خيلي.همين.شايد اون وقتا از دست بابا حالم گرفته ميشد.ولي الان چند وقتيه فهميدم،همين يه جمله براي توصيف آدما بسه). چي شده؟داري گريـــ .... باز قابارو آوردي پايين.شروع كردي به گريــ ... هي ميگم اينكارو به تو نگما.سال بعد باز يادم ميره.(خدا كنه هر سال يادت بره،گر چه ميدونم تو اين كارت هم مثل هميشه حكمتي هست،وهيچ وقت هيچي رو بي جهت فراموش نميكني).خب حالا كه اينارو اوردي پايين.برو قاباي تو سالن رو هم بيار پايين.(چشم. اينجا بهتره.با اينكه از هم دوريم، ولي دلامون باهمه.خب خواهري: سبزه هفت سينتو سبز كردي.يا يادت رفته.چه حرف بيخودي.مگه ميشه تو اين چيزا رو يادت بره.عجيبه تو اون كشور غريب هم بوي عيد مياد.دوماد جون:دربست مخلصيم. هواي خواهر مارو داشته باشا.خودت كه ميدوني كه تو اين روزا خيلي دلش هواي اينجا رو ميكنه.كوچولو: امسال دومين ساله كه ميخواي سر سفره بشيني.ايشالا سايه پدر مادر بالا سر تو و همه بچه هاي معصوم و كوچولو باشه و صد ها سال پاي اين سفره عزيز و مقدس هر جا كه هستي، بشيني).چي شده؟ناراحت نباش ايشالا سال ديگه ميان همه دور هم ،دور يه سفره جشن ميگيريم.(ايشالا.دلت مثل درياست مادر.چند ساله به اين اميد دور از دخترت عيد رو سر ميكني.آفرين به اين استقامت. من كه كم اووردم).خب پسرم ديگه برو ديگه كاراي امروز تمومه.
ــ (خب. نوبتي هم باشه نوبت توس.عكس تو رو هم مثل هميشه خودم پاك ميكنم.بدون اينكه كسي ببينه.چقدر غريبي.درست مثل اون سالها كه مي ديدمت و غريبي را با اون سن كمم تو نگاهت مي فهميدم.چه بيخبر ميرفتي؟چه بيخبر برميگشتي؟هر وقت برميگشتي برام يه چيزي مياوردي و من اونقدر خوشحال ميشدم كه اصلا برام مهم نبود كه اون چيز چيه.چون اونقدر محو چهره آفتاب خورده و مهربونت بودم كه ديگه به سوغاتيم فكر نمي كردم.هنوز چند تا از اون پوكه ها و فسيل ها رو تو كشوم دارم.چه بيخبر رفتي و چه بيخبر ديگه بر نگشتي.چند سال گذشته؟!الان من از اون موقع تو بزرگترم.ولي دلم شايد قطره اي از درياي ايمان اون موقع تو رو داشته باشه.اگه داشته باشه.من چطوري ميتونم به اين نوجووناي امروز بگم تو و دوستات كي بودين.چطوري ميتونم امروز به جوونا و نوجووناي دينزده و دلزده ــ كه گناهي هم ندارند ــ بگم كه تو و دوستات با اينكه در دين و آيين با هم فرق داشتيد.ولي همتون يك ايمان داشتيد.ايمان واقعي .و اين راز همدلي تون بود.همون چيزي كه هنوزم هر وقت به عكست نگاه ميكنم،توچشمات موج ميزنه و من هيچ وقت از اين نگاه سير نشدم.خوشحالم كه امسالم هم تونستم نگاهتو ببينم و غبار رو از روش پاك كنم.گر چه هيچ غباري نداشت.اين اشك چشم منه كه ميون نگاهمون فاصله ميندازه )شام حاضره.(خدايا: شكرت كه امسالم يه فرصت ديگه بهم دادي تا هم خونه تكاني كنم و هم دلتكاني تا گرد وغبار رو هم از جسم هم از روح دوركنم.خدايا:اين فرصت رو بازم به من و همه عاشقات بده.تا هميشه به ياد داشته باشيم. اين فقط تويي كه ماندگاري).
يك بداهه نويسي در ساعت ۳۰ دقيقه بامداد چهارشنبه ۲۱/۱۲/۱۳۸۱

